مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

379

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

فروزان . صندلانى گفت : تا سه روز صبر كن كه كشتى از براى تو مهيا كنم . ابراهيم سه روز صبر كرد . صندلانى يكى كشتى از براى او ترتيب داده ، ماكول و ساير ما يحتاج در وى بنهاد و پس از سه روز بابراهيم گفت : آمادهء سفر شو كه كشتى مهياست و كشتى ، ملك منست و ملاحان آن خادمان منند و ايشان را سپرده‌ام كه تا وقت بازگشتن در خدمت تو كوتاهى نكنند . در حال ابراهيم برخاسته ، در كشتى بنشست و صندلانى را وداع كرده ، روان شد تا ببصره رسيد . آنگاه ابراهيم يكصد دينار زر از بهر ملاحان بيرون آورد . ايشان گفتند : ما اجرت از خواجه خود گرفته‌ايم . ابراهيم گفت : شما اينها را برسم انعام بگيريد كه من او را باخبر نخواهم كرد . ملاحان ، زرها گرفته ، او را دعا گفتند و ابراهيم ببصره اندر شد و از مسكن بازرگانان بازپرسيد . گفتند : بازرگانان را مكان در كاروانسراى حمدانست . ابراهيم بسوى بازارى كه كاروانسرا در آن بود ، برفت . چشمهاى نظارگيان در حسن و جمال ابراهيم خيره ماند و همهء مردمان ، چشم بر وى بنهادند . پس از آن ابراهيم بكاروانسرا درآمد و از دربان جويان شد . او را بدربان دلالت كردند . مرد سالخورده‌اى ديد كه در مصطبهء پشت در نشسته . او را سلام داد . آن شيخ رد سلام كرد . ابراهيم گفت : اى عم ، حجرهء خوب و ظريف همىخواهم . دربان برخاسته ، حجره منقش و زرنگار از بهر او بگشود و گفت : اى پسر خوبرو ، اين حجره ترا شايد . ابراهيم دو دينار بدر آورده ، بدربان داد . دربان دينارها گرفته ، او را دعا گفت . ابراهيم بحجره اندر شد و دربان با تابعان خود به خدمت بايتسادند . آنگاه ابراهيم يك دينار بدربان داده ، گفت : نان و گوشت و حلوا و شربت از بهر من بياور . دربان ببازار رفته ، بده درم ، آنچه ابراهيم خواسته بود ، شرى كرد و بنزد ابراهيم بازگشته ، باقى درمها بابراهيم داد . ابراهيم گفت : آنها را بخويشتن صرف كن . دربان را فرح بزرگ روى داد . پس از آن ابراهيم ، قرصهء نانى با اندك خورش بخورد و بدربان گفت : اين خورشها بتابعان خود بخش كن . دربان آنها را بخادمان داده ، بايشان گفت : گمان ندارم كه در روى زمين از اين پسر ، كريمتر كسى باشد . اگر او چندى در نزد ما